عــزازیـل: چرا؟ وچگونه! (2) روایتی متفاوت از داستان آفرینش

... عزازیل با همین لباسِ دروغینِ خود، به مرتبه ای رسیده بود در بین آن همه ملائک، که اجازه داشت در این نیمه مخلوق جدید ورود و خروج کند و در واقع، همه جایش را تفحص کند تا شاید نکته ای بفهمد که به درد کلاس درسش بخورد!
وگرنه به غیر از جبرائیل که مسئول ورز دادن گِلِ من و شما بود، کسی اجازه ی  دست زدن به جدّ بزرگمان را نداشت و نهایتاً نگاهی میکردند و تسبیح و تقدیسی میگفتند و میرفتند .
از همان قبل از خلقتمان هم، کار داشت به کار ما این ابلیس لامروّت!
تو بگو چه کار داشتی به کار حضرت آدم؟ تو که نان و آبت به راه بود و کلاس و دَرسَت پُر و پیمان! عزّت و احترامت محفوظ بود و اسم و رَسمت عالی! چه کم داشتی که آمدی سراغ حضرت آدم و خودم و خودت را به دردسر انداختی إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ المَعلومِ ؟
خوشبختی بیشتر از این میخواستی؟ نمیدانم آن موقع ها هم حرص و طمع بوده یا این صفت مخصوص ما زمینیهای دو پاست است؟ اصلش نمیدانم آن موقع ها طلا و جواهر و خرید و فروش هم بوده که حرص و طمع معنا داشته باشد یا نه! اما تنها چیزی که میدانم این است که عزازیل دنبال مال و منال نبوده. هرچه هست زیر سر این غرور است، آن هم غرور علمی! بیخود نیست که بزرگترین حجاب است این علم !
عزازیلِ اعلمِ علماء آنقَدَر بلند مرتبه شده بود که طاقت نداشت أشرفِ از خودش را ببیند. آن هم نه شرافت جسدی که مثلاً من از آتش هستم واین مخلوق جدید از خاک، که اینها همه بهانه هایی بودند ظاهری، مشکل اصلی عزازیل شرافت علمی بود و بس!
فصل سوم؛ أعلم علماء
به قول ما زمینی ها، از پشت کوه آمده ی تازه به دوران رسیده ای بود که خیلی وقتها حدّ و حدودش را گم میکرد و پایش را از گلیمش درازتر میکرد، البته بر فرضِ ثبوتِ پا!
شخص را به اسفل السافلین میبَرد این غرور علمی، حتی مثلِ اویی را که استاد الأساتید بود وتازه بالاتر از آن، دسترسی پیدا کرده بود به لوح محو و اثباتی که فقط بعضی از ملائک مقرّب حق خواندن آن را داشتند، عزیزان توجه بفرمایند، فقط خواندن،  بدون چون و چرا !
مگر تا آن زمان کسی به خودش اجازه میداد درباره مندرجات این لوح، با خالقش بحث وتبادل نظر کند ؟ حرف حرفِ (هو)  بود و بس!
اما خوب عزازیل که ملک نبود تا این چیزها را بفهمد! همه ی فک و فامیلش به دست همین فرشته ها و به دستور همین خالق متعال قلع و قمع شده بودند و او فقط به خاطر علمیتش زنده مانده بود  و حالا رسیده بود به آن مقامات عالیه و تازه همه و همه ی این پیشرفت ها را مرهون زحمات خودش میدانست.
بگذریم، به لوح مذکور که رسیده بود ، نوشته ای را خوانده بود که باعث تعجبش شده بود! 
آخر نوشته شده بود که خدا مخلوقی دارد که با سجده های شش هزار ساله اش عقل و هوش از سر همه مخلوقات برده است امّا... 
همیشه همین امّا و اگرهاست که کار را خراب میکند!
اگر قرار است بندگی کنیم که دیگر امّا و اگر ندارد. راست و حسینی هرچه از مُولا شنیدی بگو چشم!
اگر هم قرار است که حرّ باشی (به ضمّ حرف اوّل ویا به فتح حرف اوّل به شرط نقطه ی بالایش) و به اصطلاح آزاد و آزاده،  برو دنبال تنبک و تنبورت!
این دیگر چه بازی یی است که ما سر خدا در آورده ایم؟ این عتید و رقیب بیچاره چه گناهی کرده اند  که هی باید پاک کنند و هی باید بنویسند و دوباره پاک کنند و دوباره تر بنویسند! اسراف است به خدا!
بابا به خودمان بیاییم و این امّا و اگرهای زندگیمان را، اگر نمیتوانیم حذف کنیم، حدّاقل کم کنیم. نه این که هر کجا به نفعمان بود بگوییم چشم، سمعاً وطاعتاً و هرکجا که خیال کردیم به ضررمان است بزنیم زیر همه چیز و همه کس، حتى زیر خودمان !
بماند.
امّا ادامه ی «امّای» قبلی که «امّای» همان مخلوق عابدی بود که شیطان داشت داستانش را در لوح مذکور میخواند، که بعد از آن سجده های بی مثیلش (که تازه یکی از عباداتش بود) از یک دستور یک لحظه ای تمرّد میکند ونافرمانی! 
عزازیل قصه ی ما که این یکی دو خط را -به خیال خودش!- بر حسب تصادف خوانده بود، شروع کرد به نوچ نوچ کردن و مذمّت کردن آن مخلوق و بعد رو به مقام ربوبی کرد و اسباب تعجبش را اظهار کرد و شروع کرد به بد و بیراه به آنچنان بنده ی ناسپاس و کم خردی که آن همه تقربّش را میفروشد به یک نافرمانی و چه ارزان میفروشد چقدر نمیفهمد و چقدر سبک مغز است و از اینطور حرفها!
خدای متعالمان هم که تا آن لحظه، نظاره گر اظهار فضل عزازیل بود،  شروع به نظرخواهی کرد که: به نظر تو با همچو بنده ای چه باید کرد؟
پند اخلاقی: خدا وکیلی، ما را هم جوّ میگیرد بعضی وقتها! تا دو تا سجده نصفه و نیمه میکنیم و دو قطره اشک میریزیم و یک احساس تقرّبی به خدا پیدا میکنیم ، شروع میکنیم به امر و نهی کردن و تعیینِ تکلیف نمودن برای خدای خود که: به نظر من اینطور باشد بهتر است و آنطور بشود به صلاح است و... إلی آخر.
بیچاره عزازیل هم با این نظر خواهی جوگیر شده بود و غرورش از این مکالمه دوچندان، با اطمینان بادی به غبغب انداخت و عرضه داشت که: به نظر من باید بدون چون و چرا و حرف پس و پیش، در دم مطرود از رحمت اللهی بشود و ملعون درگاه ربوبی باشد این ناسپاس نا اهل !
همان جا به دستور خدای عزّ وجل همین چند کلمه به عنوان حکم عزازیل بر بندگان اینچنینی بر پیشانی مَلَکی نقش بست، تا همگان بخوانند و بدانند و بر حذر باشند از نافرمانی از (هو) ولو برای یک لحظه!
باز هم پند اخلاقی: ای کاش این فرشته را خدا به ما هم نشان داده بود تا حساب کار دستمان بیاید و بدانیم که کسی که ظاهراً اعبدُ العابدین بود و أعلمُ العلماء با یک نافرمانی یک لحظه ای، میشود أفسقُ الفاسقین و مَلعونُ الملاعین!
وای به حال من که دو تا نماز دست و پا شکسته هم نمیخوانم و این همه نافرمانی میکنم، چه اوضاعی خواهم داشت روز قیامت الله العالم.
تازه نمیدانم میشود گفت که (اوستا کریم، خودش هوایِ ما رو داره) یا نه؟ آخر اگر قرار بود هوای بنده های نافرمانش را داشته باشد، حتماً اول از همه هوای أعبدُ العابدین و عزیز دردانه اش را می داشت ، پسرخالگی ندارد خدا با کسی!
حالا نگویید که این حرف ها همه اش خوف است و نا امیدی؟ به موقع سراغ رجاء و امیدش هم میرویم إن شاء الله، رجاء و امیدی که به برکت اشرف المخلوقین بودن نصیبمان میشود.
ادامه دارد إن شاء الله...