افکاری که دل را مشغول می کند

 مخفى نماند كه آنچه به خاطر آدمى مى‏گذرد و افكارى كه دل او را مشغول‏مى‏كند دو قسم‏اند: اول: افكارى كه محرك آدمى بر عملى، و موجب رغبت‏بر آن عمل، و اراده آن‏فعل مى‏شود.و آن بر دو قسم است: زیرا كه آن فعلى كه محرك آدمى بر به جا آوردن‏آن مى‏شود یا فعل خیر است‏یا فعل بد. دوم: افكارى كه محرك بر فعلى و مبدا عملى نیستند بلكه محض خیال و مجردفكر و تصور است، اگر چه به واسطه آنها نفس را صفائى یا كدورتى حاصل شود كه‏باعث‏بعضى افعال خیر یا شر گردد.و آن نیز بر دو قسم است: اول: خیالات محموده و افكار نافعه.و تفصیل آنها مذكور خواهد شد. دوم: افكار فاسده و آمال كاذبه.و از براى آن انواع بسیار است، مانند: آرزو كردن،یعنى تمناى چیزهائى كردن كه به وجود نمى‏آید.و تصور آنها را كردن مانند اینكه: دردل بگذرانند كه كاش فلان كار را نكرده بودم یا فلان كار را كرده بودم.و كاش فلان‏طفل من نمرده بود و حال بزرگ شده معین و یاور من بود.و كاش فلان چیز را خریده‏بودم یا فروخته بودم، و امثال اینها.و مثل متذكر شدن احوالى كه از براى او حاصل شده‏است و به آن شادى كردن یا غمناك شدن، مانند: خیال فلان لذتى كه از براى او اتفاق‏افتاده.یا غلبه‏اى كه در فلان روز بر اقران و امثال كرده.یا عزتى كه بالفعل از براى او هست.یا المى كه در روزى به او رسیده.یا ناخوشى كه حال دارد.یا اختلالى كه در امرمعاش او هست.و از این قبیل است تصور كردن اموال نفیسه‏اى كه دارد، از مساكن واملاك و دكاكین و باغات و اسبان و اشتران و جواهر و نقود، و به آن ملتذ شدن.یامتذكر شدن چیزهائى را كه ندارد و به آن غمناك گشتن و نحو اینها. و مانند تصورنمودن محاسبه دكان و بازار و شریك و یار و جواب خصماء و برطرف كردن دشمنان به‏عذابهاى گوناگون، بدون اینكه این فكر و خیال منشا اثرى باشد یا فایده‏اى بر آن مترتب‏باشد. و گاه است‏خصمى از براى او نیست و گفتگوئى با یكدیگر ندارند بلكه محض خیال‏و فكر است، مانند: تصور كردن حالات و امورى كه هرگز تحقق آنها در نظر آن‏شخص نیست و مى‏داند كه به وجود نمى‏آید و تمنا و آرزوى آن را نیز نمى‏كند بلكه به‏مجرد تصویر آن، لذت خیالى مى‏برد.مانند اینكه خیال نبوت و پیغمبرى مى‏كند و درذهن خود قواعد و احكامى قرار مى‏دهد و وصى و خلیفه از براى خود تعیین مى‏كند.یاگدائى هشتاد سال تصور سلطنت و پادشاهى و تسخیر ربع مسكون را مى‏نماید، و هرمملكتى را به وضعى خاص مسخر مى‏نماید، و امراء و حكام نصب مى‏سازد و قرون‏بى‏شمار و سالهاى بسیار سرورى مى‏كند. و از جمله آنها است فال بد زدن - كه آن را تطیر گویند - و به بعضى از امور اتفاقیه‏دل را بد كردن و آن را علامت‏حدوث بعضى مكاره دانستن. و گاه باشد كه به این حال به حدى مى‏رسد كه آدمى در نزد خود بعضى امور را دلیل‏وقوع مكروهى بر خود قرار مى‏دهد و به حدوث آن امر به غایت مضطرب و مشوش‏مى‏شود، اگر چه آن امر مطلقا در زبان مردم مشهور به این نباشد. و بسا باشد كه در قوه واهمه، خباثت و ردائتى حاصل شود كه در اغلب اوقات‏تصور وقوع مكروهات، و خیال حدوث مصائب و آلام از براى خود مى‏كند، و هیچ‏ذهن او ملتفت‏خیال امورى كه موجب فرح و سرور گردد نمى‏شود، مثل تصور كردن‏مردن اولاد و عیال، و تلف اموال، و ابتلاء به انواع بیمارى، و گرفتارى به ذلت وخوارى، و غالب شدن دشمنان و رسیدن اذیت‏به او از دیگران. و گاه باشد كه بدون سبب، نوع اعتقادى به وقوع این نوع امور مى‏كند كه غم و اندوه‏از براى او هم مى‏رسد.و بسیار مى‏شود كه منشا این نوع، اختلالى است كه در دماغ‏حاصل مى‏شود. و از جمله افكار فاسده وسوسه در عقاید است، به حدى كه مؤدى به شك نمى‏شود ومنجر به شبهه نمى‏گردد، بلكه مجرد حدیث نفس باشد، و الا موجب خروج از ایمان مى‏گردد و قادح در یقین مى‏گردد و داخل در یكى از صفاتى كه قبلا گذشت مى‏شود.