عزازیل چرا و چگونه (4) روایتی متفاوت از داستان آفرینش

فصل پنجم؛ لجن بد بو
چِندِشَم میشود وقتی میشنوم که ابتدای خلقتم چه بوده ام و میبینم که انتهای زندگیم در این دنیا تبدیل به چه چیزی میشوم، همه اش گند و کثافت! اجازه بفرمایید تا درباره محتویات درون بدنم در همین دورانِ کوتاهِ زندگیِ دنیایی، توضیحی ننویسم! با تشکر.
 تازه با این وجود، روزی هزار بار هم قربان صدقه ی خودم میروم، یا للعجب!
خدا هم، قربانش بروم، با این که ما را دو بار آفریده، امّا هر دو بار را از بدترین مواد اولیه ی موجود در جهان خلق کرده! بار اوّل، از یک لجن بدبو و بار دوّم از یک نطفه ی بدبوتر!
نمیدانم، شاید این هم خودش، یکطور خودنمایی باشد برای خودش؟ که خلایق ببینند و بدانند که او میتواند از بدترین ها، بهترین ها را بسازد!
شاید اصلاً برای همین بوده، که بعد از خلقتِ آدم، آنطور آفرین میگوید به خودش؟
امّا با همه ی اینها، این حقیر، باز هم فکر میکنم برتریِ انسان، نه به این قبیل معجزات، و نه حتی به دمیدنِ روحِ خدایی باشد و نه حتی تر به سجده ی ملائکه ی مقرّب، شرافتِ انسان به همان علمش است و بس، همان علمش به أسماء.
همان اسمهایی، که به خواستِ خالقِ حکیم، همه اش یکجا به آدم تعلیم شد و او را آدم کرد! اصلاً هرکه این اسمها را بداند، لاجَرَم آدم میشود و مسجود ملائکه.
 حالا این اسمها، چه هستند و چه خصوصیتی دارند که باعث شرافت میشوند، باید از أهلش پرسید.
اما همینقدر بگویم که ظاهراً همه چیز، از همان إسمها شروع شد، همان أسمائی که خدای عالِمِ علیم، تا آنموقع به فرشتگانش نیاموخته بود و همان إسمهایی که باعث جانشینی انسان بر روی زمین میشد از جانب خدای تبارک و تعالی.
بگذریم؛
این که عرض کردم؛ من و شما دوبار خلق شدیم، شوخی نکردم. یکی همان قضیه ی گل و آب و جناب جبرئیل بود، یکی هم بعد از این ماجراها، که نوبت میرسید به زاد و ولد، امّا همانطور که عرض کردم هردو از بی ارزش ترین و بدبوترین و مشمئز کننده ترین مواد موجود!
یکی از حَمَإٍ مَّسْنُونٍ  و یکی دیگر هم مِنْ ماءٍ مَهينٍ !
حالا چرا ما، روحِ خدا را رها کرده ایم و چسبیده ایم به این جسمِ سراسر تعفّن، نمیدانم؟ باز خدا را شکر یک مقداری هم آب شیرین قاطیِ گلِ جدّمان شده بود روز اوّل، وگرنه، چه بهانه ای داشتیم برای این همه تلاش و کوشش در جهت حفظ و نموّ این جسم، نمیدانم؟
مایی که قرار بود با روح بلندمان، خلیفه ی خدا باشیم بر روی زمین!
فصل ششم؛ خلیفة الله
این جانشینی هم مقوله ی پیچیده ای است فی الواقع؟
یعنی چه که یک موجود خاکی با آن اوصاف و أحوال پیدایش و فرسایش، بشود جانشین بی چون و چرای خدایی با آن همه عظمت و شوکت؟
خدایی که بی نهایت است و نامحدود، بالطبع جانشینش هم باید همینطور باشد ظاهراً؟
همین مطلب که چطور میشود انسان محدودِ جائز الخطائی، برسد به این مقام تالی تلویِ خدایِ نامحدود، خودش گیج کننده است؟
عقل قاصرِ منِ حقیر که نرسید به جایی؟ حالا ید الله و عین الله و لسان الله را شاید بشود یکطوری درست کرد و با آن کنار آمد! امّا این که همه ی وجود انسان بشود جانشین خدا و رضایت خدا بند بشود به رضایت این جانشین و غضب خدا بسته به غضب این جانشین باشد، نمیفهمم یعنی چه؟!!
بعضی چیزها را، هرچه قدر هم که بدانی، تا شهود نکنی و به چشم نبینی، نه میفهمی و نه باور میکنی! مثل همین جهنم و بهشت؟ مثل همین قبر و قیامت؟ مثل همین جنّ و ملک؟ مثل همین خلیفة اللهی؟
پند اخلاقی: باور بفرمایید اگر یکی از اینها را باور داشتیم، اوضاعمان این نبود الآن؟
اگر به یقین باور داشتیم حساب و کتابی هست، دیگر حساب و کتابمان با خودمان و با مردم اینقدر خرابی و بالا و پایین نداشت؟ یک جای کار میلنگد این وسط!
حالا این که ایمان نداشتنمان در روز قیامت، چه مشکلاتی برایمان درست میکند، بماند! امّا همینقدر بگویم که شب اوّل قبر چهار پنج سؤال بیشتر از ما نمیکنند، که هر کدام از آنها از آن یکی ساده تر و پیش پا افتاده تر است!
سؤال هایی که اگر از یک بچه چهار پنج ساله ی مدرسه نرفته هم بپرسیم، فوری جواب میدهد و تازه توضیح اضافه هم میدهد برایمان!
حالا چرا شب اوّل قبر، با آن اوصاف و احوال عجیب و غریب و آن سختی جان کندن و آن دو ملک نکیر و منکر، با آن همه دبدبه و کبکبه و گرز آتشین و چه چه، همین چهار پنج سؤال ساده را میپرسند، خودش دلیلی میشود برای تأمل بیشتر!
من ربُّک؟ من نبیُّک؟ من امامُک؟ ما کتابُک؟ ما قبلتُک؟ 
حالا جواب نده عزیز من، اگر مردی، شب اوّل قبر به این سؤال ها جواب بده! عمراً اگر بتوانی به تنهایی به همه سؤال ها جواب بدهی! 
آخر آنموقع دیگر اختلافی بین‌ ظاهر و باطنِ انسان‌ نيست‌، هر چه‌ در باطن‌ انسان ‌ نهادینه شده است، جلوه‌ میکند. خوب‌ باشد، خوبی جلوه میکند؛ بد باشد، بدی جلوه‌ ميکند. قلب‌ انسان‌ به هر چه‌ ایمان آورده باشد، زبان‌ ملکوتی‌ او نيز همانرا صحّه‌ ميگذارد و بر آن‌ شهادت‌ میدهد، حالا بیا و درستش کن! 
مشکل اینجاست که آنوقت دیگر جای تملّق و چاپلوسی نیست و حتی نصفه شبی کسی هم کنارت نمانده تا بلکه جوابی و تقلبی برساند از بیرون وخلاصت کند از این امتحان شفاهی!
خودمان میمانیم و اعمال خرابمان و فشار قبرمان و وحشت تنهاییمان و نکیر و منکرمان و گرز آتشینشان و...!!!
آنوقت است که حالِ بچه ای را پیدا میکنی که پدر و مادرش را گم کرده و حالا از ترس و وحشتِ پیدا نشدنشان، حتی اسم خودش را هم یادش نمی آید چه برسد به اسم پدر و مادرش!
آنوقت است که چشمت دو دو میزند و دنبال یک همراه میگردی بین آن همه تنهایی! و آنجاست که اگر در دنیا اسمی از آن اسمهایی را که خدا به جدّت آدم یاد داده، شناخته باشی، نوری میبینی و صدایی میشنوی و از آن همه اضطراب خلاص میشوی و کِیف میکنی و خدا را شکر میکنی و به یاد لقمه ی حلال پدرت  و شیر پاک مادرت می اُفتی و حتماً برایشان دعا میکنی.
نکته: این هم رجائی که قولش را داده بودم، که میشورد و میبرد همه ی آن خوف هایی را که نوشته بودم، تا عمل کرده باشم به ضرب المثل معروفِ (جنگ اول به از صلح آخر).
ادامه دارد إن شاء الله...