من کیستم (7)؟!_ حاج سید عادل علوی

بسم الله الرحمن الرحیم
قال الله تعالی فی کتابه الکریم: (إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِی)
(إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ) 
در بحث های  گذشته گفته شد که خداوند متعال فرمود: (انا الله) و شیطان هم در مقام انا نیت و خودبینی خود خواهی گفته است (انا خیر منه) و پیامبر اکرم به (انا بشر مثلکم یوحی الی) خود را معرفی کرده است که (انا) ی او گاهی جنبه بشری دارد و گاهی جنبه نبوی و باز هم ائمه اطهار به (انا) خود را معرفی کرده است ولی گاهی مقصود آنان جنبه بشری آن و گاهی مقصود جنبه امامت و خلافت است مانند (بشرطها و شروطها وانا من شروطها) و هریک از انسانها خود را به (انا) معرفی کرده اند که جنبه بشری و انسانی را در نظر گرفته اند که حالات متفاوتی دارد، و گاهی جنبه غنا و گاهی جنبه فقر، گاهی دانشمند می گوید (من) و گاهی جاهل، و گاهی دهاتی می گوید و گاهی شهری، گاهی آقریقایی و گاهی آمریکایی، و گاهی مرد و گاهی زن و گاهی بچه و خلاصه همه و همه دم از (من) می زنند، از رب الارباب گرفته و تا عبد گناهکار. پس (من) کیست که همه بشریت گرفتار آن شده اند؟!
باید درباره (من) خدایی و (من) شیطانی که در دو طرف نقیض هستند که (من خدایی) کمال مطلق و مطلق کمال است و (من شیطانی) نقص تام و تام نقص است سیری عمیقی داشته باشیم زیرا (من بشری انسانی) بین دو (من) الهی و شیطانی قرار گرفته که لیاقت آن را دارد تا خایی شود و زمینه آن را هم دارد تا شیطانی گردد و او مختار است (انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً)پس انسان توان خدایی شدن را دارد یعنی از راه عبودیت و طاعت و محبت به مقامی می رسد که جبرئیل می گوید (لو دنوت انملة لاحترقت) انسان اگر رنگ خدایی به خود بگیرد (صبغة الله فمن احسن من الله صبغة) به جایی می رسد که (کن فیکون) خدا را از آن خود می کند و آن در زمانی که ذات و صفات و افعال انسان نیکون وزیبا و جمیل شود که خداوند سبحان و تعالی چنین است الا این که او واجب الوجود لذاته است و انسان واجب الوجود لغیره است و هر چه دارد از نور الانوار و علت العلل و رب الارباب الواحد الاحد الذی لا شریک له خواهد داشت و الله عماد و سند و ذخیره و مونس و انیس و همسایه و همه چیز او من شود (یا عماد من لا عماد له و یا سند من لا سند له و یا ذخر من لا ذخر له و یا انیس من لا انیس له، و یا جار من لا جار له، یا جاری اللصیق یا رکنی الوثیق یا الهی بالتحقیق یا رفیق و یا شفیق فکنی من خلق المضیق و اکشف عنی کل هم و غم و ضیق و اکفنی شر ما لا اطیق، و أعنی علد ما اطیق برحمتک یا ارحم الراحمین) 
وقتی انسان به حقیقت خود برسد و بیابد که او فقیر و نیاز مطلق است (لا یملک لنفسه شیء) است و هر چه دارد از خدای متعال است خداوند متعال هادی و مرشد و دلیل او به کمک او خواهد بود، و وقتی عبد بگوید (یا صاحب من لا صاحب له) که من صاحب و دوستی ندارم، خدا دوست او می شود، و این دوستی در اولیاء او تجلی می کند که یکی از اولیا خدا مصاحب او می شوند و یا یک همسر صالحه و خوب هم صحبت او می شود، که از زندگی خود بهترین لذتها را می برد. هنگامی انسان می تواند به این مقام دست پیدا کند که غیر از خدا دوست و یاری نداشته باشد، و وقتی صاحب انسان خدا باشد این دوست خوب در یک همسر خوب تجلی پیدان می کند و همه این چیزهای خوب در او بروز و ظهور پیدا می کند، و خلاصه تمام هستی در وجود انسان خلاصه می شود و این اراده انسان با عظمت است که می تواند در تمام هستی حکم ران باشد و این حقیقت در دعاها بیشتر نمایان است و در شعری که به امیر المؤمنین منسوب است آمده:
اتزعم انک جرم صغیر                 وفیک انطوی العالم الاکبر
اگر خدا همسایه چسبیده چسبیده انسان باشد (یا جاری الصبیق) دیگر انسان چه غمی دارد که تمام مشکلات او با کمک همسایه مرتفع خواهد شد و همسایه او بهترین مدافع او خواهد بود (ان الله یدافع عن اللذین آمنوا)  خدایی که علم و قدرت و حیات در تمام صفات او مطلق است و بی نهایت است اگر مدافع عبد خود باشد دیگری چه نگرانی داشته باشیم؟ و چقدر زندگی زیبا می شود، که دنیا (متجر اولیاء الله)، (ومزرعة الاخرة) خواهد بود، اولین مدافع در مشکلات همسایه خوب است و چه همسایه ای بالاتر از همسایگی خداوند متعال (یا جاری اللصیق) یعنی همسایه ای به من چسبیده است و (من انسانی) به (من الله) چسبیده باشد و این همان مقام ولایت است که فاصله ای بین ولی و مولی علیه نباشد. به همدیگر چسبیده و ملاحق هم باشند و خدا هم و غم وتنگی و حلقه های تنگ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و اخلاقی را باز می کند (فکنی من حلق المضیق واصرف عنی کل هم وغم وضیق).
طبق روایتی که در کتاب بحار الانوار آمده است در یکی از جنگ ها پیامبر| و مسلمانان در شکنجه و تنگی و همّ و غم بودند که جبرئیل امین بین آسمان و زمین ند داد:
ناد علیاً مظهر العجائب                   تجده عوناً لک فی النوائب
کل هم و غم سینجلی                بولایتک یا علی یا علی یا علی
ولایت ائمه اطهار× و فاطمه زهرا (س) و پیامبر اکرم| این خاصیت را دارد که کلیه غم ها را بر طرف می کند و حتی اگر هم فقیر باشید غنی می شود، و اگر خواسته باشیم به مقام  دست پیدا کنیم و این همان ولایت تکوینی اولیاء خدا است، الا این که در انبیاء و اوصیاء بصورت کلی و در بقیه بصورت جزیی خواهد بود و این یک بحث مفصلی را می طلبد. این قصه را از ابن فهد حلی صاحب کتاب (عدة الداعی) نقل می کنند که ایشان در اطراف کربلا مشغول زراعت بودند که دو نفر یهودی سراغش آمدند و گفتند که شما روایتی نقل می کنید که پیامبر اسلام فرموده (علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل یا این که افضل می انبیاء بنی اسرائیل) ابن فهد تصدیق کرد گفتند یکی از انبیا بنی اسرائیل حضرت موسی× است و یکی از معجزات آن بزرگوار عصای او بود که تمام سحر جادوگران را باطل کرد، از شما می خواهم که چنین کرامتی را به ما نشان بدهید. ابن فهد (ره) بیل به دست داشتند، بیل را انداختند اژدها شد، یکی از این یهودیهای لجوج و معلون گفت عصای موسی آنچه را که ساحران درست کردند بلعید به این مار بگویید که دوست مرا ببلعد این فهد امر کرد و باذن خدا بیل که مار شده بود یکی از یهودیها را بلعید. یهودی دیگر به او گفت دیگر ایمان آوردم، اکنون دوستم را برگردان. ابن فهد گفت برو به عصای موسی بگو آن چه خوردی برگردان تا من هم دوست تو را برگردانم، سپس در حالی که خوف و ترسی در او نبود مار را گرفت و دوباره به بیل تبدیل شد. و به نظرم هر عالم متقی و پرهیزکاری باید به این مقام برسد و باید کرامتی از او دیده شود تا مردم به او تأسی کنند و ایمان بیاورند. داشمند بی کرامت مانند طعام بی نمک است.
ارزش انسان بهشت است بهشتی که عرض آن به اندازه آسمانها و زمین است. نباید خود را به کمتر از بهشت بفروشیم که حضرت فرمود: (ثمنکم الجنئ فلا تبیعوها بأرخص من ذلک) و در قرآن کریم است (ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم بأن لهم الجنة) ([9]). باید نفس خویش را به کسی فروخت که ارزش آن دارد و خریدار خداوند متعال است. در نهج البلاغه آمده است که علما و دانمشندان هنگامی که برای یکدیگر نامه می نوشتند در بالای نامه خود از باب تذکر این سه مطلب را یاآوری می کردند (من اصلح سریرته اصلح الله علانیته ومن اصلح بینه و بین الله اصلح الله بینه وبین الناس، ومن اصلح آخرته اصلح الله دنیاه) ([10]) یعنی برای اصلاح ظاهر و علانیت خود و اصلاح بین خود و مردم و اصلاح دنیا فکر نکنید آن را به خدا بسیارید، کافی است که شما به فکر اصلاح سریره و نفس خویش و اندرون خود باشید، در اندیشه اصلاح بین خود و خدای خود باشید، باید بکوشیم تا آخرتمان اصلاح و آباد کنیم و دیگر کارها با خداست، ولی انسان جاهل تلاش می کند با پول و وروئی محبت خودش را در دل مردم قرار دهد ولی بی فایده است بلکه مردم با او دشمن می شوند و عیب او را می بینند و این در انتخابات سیاسی بسیار دیده می شود، ولی مؤمن که به فکر اصلاح رابطه بین خود و خدای خود می باشد، در روایت آمده است که خداوند محبتش را در آب قرار می دهد که هر که از آب بهره مند شود بی اختیار علاقمند می شود و گاهی اصلاً مؤمن را ندیده و برای اولین بار است او را می بینیم به او علاقمند می شوید و می گویید که نمی دانم چرا این آقا قلباً دوستش دارم و به او علاقمندم و این همان لطف خاص خدا است که (من اصلح بینه و بین الله اصلح الله بینه و بین الناس) و کسی که خدا را دارد چه غم دارد که (ومن الذی وجد من فقدک و فقد من وجدک) ([11]) آبی که ریخته می شود نمی توانیم آن را جمع کنیم ولی خداوند متعال قدرت و علم آن را دارد که آن را جمع کند.
کسی که باطن و درون خود را اصلاح کند خدا ظاهر و آبروی ریخته شده او را اصلاح می کند، و آبرویش در دنیا و آخرت حفظ می کند (یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح) ([12]) بلکه بالاتر از آن (وکم من جمیل لست آهلاً له نشرته) حتی زیبایی هایی که لایق آن نبودم خدا لطف کرد و آن را برملا کرد و همه خلایق خوبیها را می بیند و این نتیجه اصلاح نفس است. دنیا منهای آخرت ارزش ندارد که (متاع القلیل) است اما آخرت با دنیا آن حکیمانه خواهد بود و کسی که به فکر اصلاح آخرت باشد خدا متکفل شده تا دنیای او را اصلاح کند، یعنی دنیایی به او می دهد که همراه با حکمت است و حکمت غیر از علم است زیرا علم به معنای دانستنی ها است ولی حکمت شناخت بواطن و حقایق هر چیز است و جوانی که به فکر آخرت باشد حکیم خواهد بود و اگر چهل صباح در نیت و عمل اخلاص داشته باشد چشمه های حکمت در دل او جوشان می شود و در اقوال او حکمت تجلی پیدان می کند که او مظهر حکیم خواهد بود و حکیم اسمی است از اسماء الله که حکیم علی الاطلاق خدا است.
خلاصه سخن این است که بیشتر ما شاید عالم باشیم ولی به حکمت نرسیده ایم، البته حکمت اصطلاحی و فلسفه حوزوی را نمی گویم آن هارا اگر کافر هم بخواند یاد می گیرد و حتی تا درجه اجتهاد می رسد، اصطلاحات بیشتر نیست و چه زیبا گفته است شیخ ما شیخ بهایی قدس سره:
ایها الطلاب الذی فی المدرسه
کلما حصلتموه وسوسه
ذکرکم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی النشاة الاخری نصیب