عزلزیل چرا؟ و چگونه !(6)روایتی متفاوت از داستان افرینش

فصل نهم؛ ترک أولی
فرقی نمیکند عزازیلِ به ظاهر عابد و زاهد باشد، یا ابوالبشرِ اشرفِ مخلوقات!
هر کس که کوچکترین عصیانی از او سر بزند دیگر اجازه معلم بودن را ندارد!
شرط معلّم بودن عصمت است. هم عصمت از گناه و هم عصمت از اشتباه و هم عصمت از ترک أولی.
اوّلی را عزازیل مرتکب شد و سوّمی را جدّمان حضرتّ آدمِ أبوالبشر. 
البته شاکی نشوید که اینجا بنده از بندِ پ استفاده کرده ام و سجده نکردن شیطان را میگویم گناه، أمّا گندم خوردن حضرت آدم را میگویم ترک اولی؟
فی الواقع باید اول مطلبی را عرض کنم بعد وارد اصل ماجرا بشوم.
شاید قبلاً نوشته باشم که شیطان هیچ کاره است و ما هرچه عصیان میکنیم مسئولش خودمان هستیم و از این حرفها! امّا خوب هیچکاره ی هیچکاره هم که نمیشود؟ بالاخره یک وسوسه ای که کرده است؟
فرق شیطان و آدم هم همین بود، که شیطان خودش بود و خودش، ولی جدّ بزرگِ ما را، وسوسه ها کردند در بهشت! آن هم چه وسوسه ای؟ به قول معروف به نام دین سر دین را بریدند!
 آخر همه میدانستند که شیطان طرد شده و دیگر جایی در بهشت ندارد اما این موجودِ بد ذاتِ خبیثِ دروغگویِ فلان فلان شده، همانطور که آن مارِ بهشتیِ خوش خط و خال را با قسم و آیه و وعده و وعید، فریب داد و بواسطه ی او وارد بهشت شد، آدم ابوالبشر را هم وسوسه کرد و از بهشت خارج کرد.
حالا که این نکته ی نافرمانی بالذات و نافرمانی بالتبّع روشن شد، باید عرض کنم که اصلش آدم نافرمانی نکرد! چون اصلاً فرمانی نبوده در بهشت، و اصلاً کِیفِ بهشت به این است که امر و نهی، نیست در آنجا.
هرچه هست عشق است و عاشق است و معشوق، نور است و نورانیّت، قرائت است و ترقّی .
 امّا درجه ها فرق میکند مسلمّاً؟ مثلاً برای بعضی، فقط در حدِّ عشقبازیِ با حورُ العین است، و برای بعضی عشقبازی با نورُ العین و البته معامله ی خدا با دسته ی اوّل، فرق دارد با انتظاراتش از دسته ی دوّم، و این یعنی (حسناتُ الأبرار، سیّئاتُ المقرّبین).
خدای حکیم نیز امر کرده بود به آدم که نزدیک آن درخت نشود، که اگر شد به خودش ظلم کرده است و بس! چون او حالا معلّم ملائک شده بود و عنوان اشرف المخلوقاتی را یدک میکشید و باید فرق میکرد احوالش با بقیه، هرچند دیگر مخلوقات، اجازه داشتند از آن درخت میل کنند، آدم علیه السلام اجازه نداشت، نه به این معنا که اگر میخورد گناه کرده بود، بلکه برای این بود که، حسناتُ الأبرار، سیّئات المقرّبین!
و همین بود، دلیلِ گندم نه خوردنِ آن اسماءِ عالی ، در طولِ حیاتِ دنیایی و حتماً قبل از آن و حتماً بعد از آن.
این یک مورد که حلّ بشود، باقیِ موارد هم حلّ میشود. سایرِ انبیایی که بعضاً، مرتکب ترک اولایی میشدند و به خاطر آن به دهانِ حوت میرفتند و گرفتاریشان دوبرابر میشد و مؤاخذه میشدند و توبه میکردند و گریه میکردند و متوسّل میشدند و باز دوباره گریه میکردند و بخشیده میشدند و... و إلی آخر، همه اش میشود همین یک جمله که (حسناتُ الأبرار، سیّئاتُ المقرّبین) و شاید هم (حسناتُ المقرّبین، سیّئاتُ الصدّیقین) و یا حتّی (حسناتُ الصدّیقین، سیّئاتُ العالین) تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
فایده اش این است که اگر این معنی خوب روشن شود، میفهمیم معنایِ عباراتِ: العبدِ المسکینِ المستکینِ الحقیرِ الفقیرِ الذلیلی را، که با چاه نجوا میشد و دیگر تعلیمی و تعلّمی نمی انگاریم، آن ضجّه های دلِ شبشان را با خالق، که اینها به دلیل تقرّب فوق العاده ی این انوارِ نورانی بوده به ربّ الأرباب، و به تبع این تقرب و شناختِ صحیح، آنچنان احساس فقری میکردند، که نه قابل فهم است و نه قابل توصیف.
آخر نور را، هر قدر هم که پر قدرت باشد، هرچه بیشتر به خورشید نزدیک کنی، بیشتر احساس کمبود میکند و به تَبَع بیشتر عُذرِ تقصیر میطلبد از خورشید، فافهم.
امّا اَمان از وقتی که به جای دیدن خورشید، نورِ خودت را ببینی و عزازیلی بشوی برای خودت! و آن وقت است که شروع میکنی به زدنِ حرفهایِ لاطائلات و مزخرفات، که مثلاً أنا الحقّ و الله تحتَ جُبَّتی و ... 
این خودشناسی هم بد دردی است به خدا! خودت را بشناس امّا خودت را گُم نکن! اصلاً تو بهترین دلیلی برای شناختِ خدایی و تو اشرف مخلوقاتی و تو خلیفة اللهی و چه و چه! امّا دیگر در حدّ این حرفها نیستی که ادّعای أنا ربّکم الأعلی داشته باشی؟
بابا نَفسِ رسول، با آن عظمتش، خود را نقطه میداند در برابر این همه عظمت، ولی چه نقطه ای؟ نقطه ای که شروع کننده عالم است! نقطه ای که اوّل صادر شده ی از خداست! نقطه ای که تمام عالم به او شروع شده! نقطه ای که تمام عالم در او جمع شده! امروزی اش میشود نقطه ای که بیگ بنگ عالم را رقم زده! نه این بیگ بنگ من در آوردیِ بشر! نقطه ای که خال لبست و همه چیز و همه کس، با آن آغاز می شود! نقطه ای که....
امّا هرچه هم که باشد، بالاخره نقطه ی بالعرضیست در مقابل ناطقِ بالذات، و العاقلُ تکفیهِ الإشاره!
اصلاً اگر این ترک اولاها نبود، چه بسا خلقِ خدا، عبادت میکردند انبیاء مقرّب را؟ و شاید هم، به همین دلیل بوده که بعضی ها، غالی شدند و عبادت کرده اند  آن عالین را؟!!
بگذریم؛ حالا این که شیطان سراغ آدم رفت اوّل، یا سراغ حوّا؟ شاید مهم نباشد؟
البته شاید هم مهم باشد برای بعضی آنتی فمنیست ها، که زنها را، دلیل بدبختی مردها میدانند از روز اوّل، به خاطر اصرارِ جنابِ حوّا، به خوردنِ از آن گندمِ بهشتی و ماجراهای بعدش! ادامه دارد إن شاء الله...